![]() |
![]() |
|
| شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند |
|
دونه دونه اشک چشمام دونه ی تسبیح و ذکره کو بهونه واسه موندن، کی می بینه؟ کی به فکره؟ می خوام از خودم جدا شم اوج پرواز منی تو دردمُ تو خوب میدونی، آخه همراز منی تو یه ستاره، یه ترانه، حسرت من یه تبسم نازنین خودت میدونی گم شدم تو حرف مردم بیا از دستای غربت تن خسته امُ جدا کن روح من ارزونی تو، آسمون منو صدا کن می سپرم به دستای خاک تن خسته ازستم رو روحمُ میدم به خورشید به زمین میدم تنم رو پادشاه بخت و تقدیر رازقی هامون ُ کشتن دیگه شوقی تو دلم نیست ، عاشقی هامونُ کشتن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:52 توسط اميد |
|
|
عشق و شهوت به هم انگار نیاید ز قدیم
دل عاشق نشود بر در شهوت تسلیم تن سیمینت اگر بر درم آید ز وفا جان دهم بر سر آن سیم و لکن ز نسیم دارم امید بیارد خبری همچو کلیم گر چه لالم من از آن لاله ی رویت تکلیم نکنم تا که بیابم رخ زیبای نگار عاشقم بر سر کویت منم افتاده مقیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:44 توسط اميد |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:35 توسط اميد |
|
|
كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم میخوام بهش تو روياهام رنگ حقيقت بپاشم ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون چراغوني وجشن، ستاره هاي كهكشون به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک بال فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک فقط مي خوان بهت بگن |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:24 توسط اميد |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:22 توسط اميد |
|
|
خانم به جدتان قسم اين حرف ها نبود در ذهن خسته ام غزلي جز شما نبود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:33 توسط اميد |
|
|
حافظ:
بيان شوق چه حاجت كه سوز آتش دل
توان شناخت زِ سوزي كه در سخن باشد
سعدي:
حديث عشق چه حاجت كه بر زبان آري
به آب ديده ي خونين نوشته صورت حال
مولانا:
هين سخن تازه بگو تا دوجهان تازه شود
وارهد از حد جهان بي حد و اندازه شود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:52 توسط اميد |
|
|
نوشتههایم بوی سکوت میدهند گویا برای سکوت کردن مینویسم ! رنگ مرا میدهند اوقاتم نیز، با من، سکوت را به ارمغان میآورند میخواهم لبهایم را بگشایم سکوتم را بشکن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:49 توسط اميد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 شهریور 1388 |
|
RSS
|